• صفحه نخست
  • نویسنده
    • محمدرضا ابوالبشری
    مطالب اخیر
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
    • شهید محمد حسن ابوالبشری ( ابتکار و خلاقیت)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (آخرین وداع با خانواده)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (مهربانی در تربیت)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (شجاعت و شهامت)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (رویای صادقه)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری ( بیت المال)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری ( حرمت والدین)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری ( آزمون واقعی)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری ( نظم و انظباط)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت )
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (شک به یقین)
    • خاطراتی از شهید محمدحسن ابوالبشری در سایت شهدای خراسان
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
    • شهید محمد حسن ابوالبشری (تدبیر نظامی و مدیریت)
    • شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه و نحوه شهادت)
    • شهید ازغدی ( قسمت هشتم)
    • شهید ازغدی ( قسمت هفتم)
    • شهید ازغدی ( قسمت ششم)
    • شهید ازغدی( قسمت پنجم)
    • شهیدازغدی(قسمت چهارم)
    • شهید ازغدی ( قسمت سوم)
    • شهید ازغدی ( قسمت دوم)
    • گوشه هایی از زندگی شهید هاشم مرگان ازغدی ( قسمت اول)
    • شهید ابو البشری( قسمت چهاردهم)
    • شهید ابوالبشری ( قسمت سیزدهم)
    • شهید ابوالبشری ( قسمت دوازدهم)
       
    آرشیو وبلاگ
    • عناوین مطالب
    • بهمن ٩٠
    • امرداد ۸۸
    • اردیبهشت ۸۸
    • آبان ۸٦
    • مهر ۸٦
    فرصتی برای اندیشیدن در
       
    • تولید اندیشه



برادران ما
شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٧

من در عملیات بدر شرکت نداشتم اما آنگونه که دوستان نقل می کردند آقای محمد حسن ابوالبشری با تعدادی از بچه های تخریب برای انفجار جادهای به منطقه رفته بودند که هنگام برگشت ترکش خمپاره ای به سر ایشان اصابت می کند و او را مجروح می سازد که بعد از مدتی بر اثر همان مجروحیت به فیض عظمای شهادت نایل می گردد.

نظرات ()



شهید محمد حسن ابوالبشری ( ابتکار و خلاقیت)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٧

یادم هست یک روز جهت شناسائی به ضلع جنوب شرقی اروند رود رفتیم قرار بود آنجا دیدگاهی بزنیم اما هرچه گشتیم محل مناسبی برای استفاده کردن از آن پیدا نکردیم و در هر کجا از آن منطقه دکل می زدیم، دقیقاً در دید دشمن قرار می گرفتیم. آقای محمد حسن ابوالبشری رو به من کرد و گفت: من یک چیزی در این منطقه دیده ام که به نظرم بشود به جای دیدگاه از آن استفاده کرد. من هرچه اطرافم را نگاه کردم نه یک ساختمان بلند، نه کوه و نه تپه ای مشاهده نکردم به او گفتم: حسن مرا سر کار گذاشته ای؟ آن چیزی که می گویی کجاست؟ گفت: هنگام آمدن به اینجا، در راه چشمم به منبع آبی افتاد که به نظرم شاید بشود از آن به جای دیدگاه استفاده کرد. به اتفاق هم به آن محل رفتیم با خودم گفتم منبع آب جایی نیست که ما بتوانیم از آن به جای دیدگاه استفاده کنیم اما جز آن از جای دیگری نمی شد استفاده کرد. آن منبع، آب کل منطقه را تأمین می کرد حدود 30 متر از زمین ارتفاع و حدود 12 متر قطر داشت و مهمتر از آن دو جداره بود و استفاده کردن از آن خیلی سخت بود ، این موضوع را به اطلاع مسؤلین ذی ربط رساندیم. آنها با حالت تعجب گفتند این کار امکان پذیر نیست اما محمد حسن گفت: من مسئولیت آن را به عهده می گیرم. فقط شما دو دستگاه اکسیژن و یک دستگاه برش در اختیار من قرار بدهید بقیه کار را خودم انجام می دهم. من و ایشان با وسایل مرد نظر به آن محل رفتیم. منبع تا نصفه آب داشت آن را برش زدیم و آبهای داخلش را خالی کردیم از یک طرف آن دربی ورودی به داخل مخزن، و در طرف دیگر آن سوراخی جهت دیده بانی ایجاد کردیم. این کار حدود یک هفته به طول انجامید اما آنقدر آن دیدگاه محل مناسبی برای دیدبانی شده بود که در آن مدت شناسائی هیچ کس متوجه نیروهای ایرانی در آن محل نشده بود و مدتها از آن به عنوان یکی از دیدگاه های اساسی منطقه استفاده می کردیم.

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٧

عید نوروز بود که تلفنی خبر مجروح شدن حسن را به ما دادند او به یکی از بیمارستانهای اصفهان منتقل و در آنجا بستری شده بود، گفتم می خواهم با او تلفنی صحبت کنم اما آنان جواب دادند امکان ندارد من به اتفاق پدر ایشان به اصفهان رفتم تا با ایشان ملاقاتی داشته باشیم وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدیم که محمد حسن حدود 5 روز به عنوان مجهول الهویه دربخش اورژانس بستری بوده است به دلیل شلوغی بیمارستان و کمبود امکانات لازم جهت درمان، ایشان را به تهران منتقل کردیم که متاسفانه نتیجه ای نگرفتیم و به علت جراحت شدید به فیض عظمای شهادت نائل گردید.

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری (لحظه ونحوه شهادت)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٧

محمد حسن بر اثر اصابت ترکش خمپاره به قسمت پشت سر ایشان به شدت مجروح می شود و بعد از حدود یک هفته بر اثر عفونت شدید در بیمارستان به فیض عظمای شهادت نایل می گردد. مراسم تشیع پیکر این بزرگوار در روز جمعه صورت پذیرفت و بعد از آن در محل دفن شهدای خواجه ربیع به خاک سپرده شد.

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری (آخرین وداع با خانواده)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٧

محمد حسن زمانیکه برای آخرین بار به مشهد جهت خدا حافظی آمده بود با یکدیگر به حرم آقا علی بن موسی الرضا رفتیم. ایشان در آن روز خیلی گریه کرد و با آقا وداع کرد بعد از آن به زیارت اهل قبور در خواجه ربیع رفتیم. هیچ گاه یادم نمی رود، زمانیکه در حین راه رفتن به محلی که هم اینک ایشان در آنجا دفن هست رسیدیم ناگهان او ایستاد و مدتی منقلب گردید و چهراش تغییر کرد و بعد به راه افتادیم و از آن محل دور شدیم.

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری (مهربانی در تربیت)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٧

یادم هست آن زمانی که گروه هایی مانند رپ و غیره مد شده بود و جوانان و نوجوانان را به سمت و سوی خود می کشید. یک روز در همین بازار قسطنطنیه مشهد من و تعدادی از بچه های حزب الهی به تعدادی از همان گروههایی که عرض کردم پرخاش کردیم و مثلاً با زور می خواستیم به آنها غلبه پیدا کنیم، اما همان زمان یادم هست محمد حسن نزد من آمد و گفت: مهدی آقا اصلاً از شما توقع چنین اعمالی را نداشتم. مگر طریقة امربه معروف و نهی از منکر این گونه با خشونت است که شما رفتار می کنید این مسائل خیلی حساب شده تر باید صورت پذیرد.

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری (شجاعت و شهامت)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٧

قبل از عملیات میمک من با آقای ابوالبشری و سه تن دیگر از دوستان به منظور شناسائی منطقه گشت رفته بودیم. منطقه طوری بود که 13 کیلومتر طول راه بود و ما از کیلومتر 8 در قلب دشمن می رفتیم. قرار بود از آنجا راه مناسب برای عبور گردان پیدا کنیم. من و دو تن از برادران نشسته بودیم و آقای ابوالبشری و یک نفر دیگر از برادران برای پیدا کردن راهی مناسب به منطقه رفتند به دلیل نزدیکی ما با دشمن به یک راه فرعی احتیاج داشتیم که از قلب دشمن عبور کند. تقریباً بعد از چهار ساعت برگشتند و راهی مناسب پیدا کرده بودند و قرار شد که با هم به آنجا رفته و با راه آشنا بشویم. آقای ابوالبشری با اصرار زیاد تنها ایستادند و ما رفتیم. و هنگامی که برگشتیم دیدیم آقای ابوالبشری با خاطری بسیار آسوده به سنگی تکیه داده و نشسته است و تنهائی به ذکر و دعا خوانی مشغول است این موضوع برای ما بسیار تعجب آور بود زیرا محل استقرار و نشستن ایشان با عراقی ها 200 متر بیشتر فاصله نداشت.

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری (رویای صادقه)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٦

من خیلی نگران ازدواج محمد حسن بودم و دوست داشنم ایشان حتماً همسری را برای خود اختیار کند تا اینکه یک شب بعد از شهادت ایشان خواب دیدم، محمد حسن داماد شده و تمام افراد شرکت کننده در مجلس سرا پا سبز پوش هستند. در، دیوار، وسایل و تمام اشیاء داخل مجلس با وسایل تزیینی سبز رنگ مزین شده بود. بعد از اینکه از خواب بیدار شدم و آنرا در جمع تعریف کردم، آنها خوابم را با این گفته که شهید هم اینک در بهشت بوده و در آنجا از نعمتهای بهشتی استفاده می کند، تعبیر کردند.

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری ( بیت المال)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٦

یادم هست زمانیکه ایشان در مشهد بودند موتوری از طرف سپاه به ایشان تحویل داده بودند یک روز از ایشان خواستم تا به جائی رفته و کاری برایم انجام دهد که ایشان امتناع کرد. هنگامی که دلیلش را جویا شدم گفت: موتور متعلق به بیت المال است موتور شخصی نیست تا کارهای شخصی را با آن انجام دهم؛ آیا شما این اجازه را به من می دهید تا از بیت المال مسلمین استفاده کنم؟

نظرات ()



شهید محمدحسن ابوالبشری ( حرمت والدین)
نویسنده: محمدرضا ابوالبشری - ۱۳٩٠/۱۱/٦

یادم هست محمد حسن بعد از اتمام درسش که موفق به دریافت دیپلم شد، آماده رفتن به خدمت سربازی شده بود که نزد من و پدرش آمد و گفت اگر شما رضایت بدهید وارد سپاه بشوم، چرا که سپاه با روحیات و اخلاقیات من سازگاری دارد. ما هم بعد از پرس و جو و تحقیق رضایت خودمان را اعلام کردیم و ایشان به خدمت در سپاه مشغول شد.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »